تبلیغات
ZдŅg0oLehдYe дsheGhi♥ - عشق ناتموم...





























ZдŅg0oLehдYe дsheGhi♥

تلنگرای عاشقی ما ♥

 

 

خیلی خوشحالم ..

فردای شبی که خیلی مضطرب بودمــــ می دونید چی شد ؟

اوهوم حدستون درسته ..

وحید برگشته بود خونه ! .. قرار بود جمعه بیاد امــــــــــــا 5شنبه مرخصش کرده بودن ..

عوضش جمعه رو پست داشت ..

بغلش که کردم کلی آروم شدم .. انگار کل دنیامو بهم برگردوندن ..

اونم خیلی خوشحال بود ..

بیشتر از 2 هفته میشد که همو ندیده بودیم .. واسم از کارایی که اونجا می کنن گفت

منم سرمو تکیه داده بودم به سینه شو به حرفاش گوش می دادم..

صدای قلبش مثل همیشه با طنین و زیبا می زد ..

خودشم علی رغم تمامی مشکلاتش آروم و مهربون بود مثل همیشه ..

واسه مدت کوتاهی هرچی غم و غصه داشتیمو فراموش کردیم .. فقط مهم ما 2 نفر بودیم

اما..

حیف زود گذشت .. باز وقت رفتنش شد ..

مرسی خدا جونم که مراقبشی همیشـــه

هم تو هم وحیدو خیلیــــــــــ دوســــــــــــــــــــــــــــت دارم

بهار

امضا :

 


نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388 ساعت 05:11 ب.ظ توسط بهار♥وحید نظرات |

اخرین مطالب
خدایا کمکم کن ...
زندگی آنقدر ها هم ، شیرین نیست !
روز وصال 93/4/4
انتظار وصال..
تولدت مبارک
اردی بهشتی ِمن ...
پنجمین سالگرد عشق ...
اعماق یک زن.
میخواهمت...
دلنوشته هول هولكی :)
از طرف یه دیوونه
آغوش ممنوعــه
باز باران ...
حـــــوالــــی آغـــوش تــو
باران من و تــــــو