تبلیغات
ZдŅg0oLehдYe дsheGhi♥ - من چقدر خوشبختم ...





























ZдŅg0oLehдYe дsheGhi♥

تلنگرای عاشقی ما ♥

 

خیلی خوشحالم ......

امروز دوباره یكی از قشنگترین روزای زندگیم شد !

چند روز پیش تولدم بود اما .. اصلا فرصت نشد با آقامون جشن بگیریم .. این روزا وحید حسابی درگیر كاراشه

منم كه كاری از دستم بر نمیاد جز دعا كردن واسش ..

خلاصه ... !

امروز 3 ساعتی باهم یه گوشه دنج تو یه سفره خونه زیبا یه جشن كوچولو اما خیلی باشكوه گرفتیم..

قبل رسیدن به سفره خونه با هم تو ماشین كلی این آهنگ وبلاگمونو گوش دادیم و هم خونی كردیم ..

تا رفتیم و رسیدیم ..

بعدش آقامون سفارش ناهارو دادن و رفتیم جای همیشگیمون نشستیم .. و بعد از خوردن یه ناهار جالب

نوبت هدیه ها رسید ...

هدیه ها گفتم چون یكیش مختص روز تولدم بود و دومی مال معدلم كه این ترم تو دانشگاه گل كاشتم !

وحید كیف بزرگ قهوه ایشو باز كرد و یه بسته خوشگلو بهم داد كه روش حسابی تزیین شده بود ...

عكسش هست خودتون ببینید چقدر جالب بسته بندی شده بود !

بعد من بازش كردم اما اصلا نمی تونستن حدس بزنم كه چیه ؟

یه چیزی شبیه تن ماهی !!!!! با یه گردنبند روش ... اما همین طور داشتم با ذوق می رفتم جلو ..

قوطی رو باز كردم ... ! و در كمال نا باوری یه صدف  از توش بیرون اومد !

اما موضوع به همین جا ختم نشد ...

وحید دهن صدف باز كرد ... از تعجب چشام گرد شده بود ...

یه مروارید خوشگل كوچولو  داخل صدف بهم چشمك می زد ... !

مروارید و تو اون گردنبنده كه شبیه قفس بود گذاشتیمشو به گردنم آویزون كردمش ..

وحید گفت آرامش دهنده ست ! از دیدن یه صدف كه تو دلش یه مروارید و جا داده كلی ذوق كردم ..

كلی تشكر كردم از وحید ..

حالا صبر كنید بازم مونده ...

من خوش خیال كه فكر می كردم موضوع همین جا تمومیده و خوشحال از گرفتن یه مروارید خوشگل

داشتیم با آقامون می حرفیدیم كه گفتن بهار خانوم لطف كن اون تزیین روی هدیه رو پیش خودت نگه دار ..

گفتم حتما ! من همیشه این كارو می كنم ...

با احتیاط داشتم تزیین روشو از كاغذ كادو جدا می كردم كه وحید طاقتش تمومید و گفت بابا تیكه تیكه اش كن ..

گفتم نه حیفه ! چرا تیكه تیكه ؟ همین جوری می خوام داشته باشمش ..

دیگه این بار خودش دست به كار شد و تا من بخوام اعتراضی كنم گل هارو جدا كرد و من 2 تا حلقه خوشگل دیدم

زبونم بند اومد دیگه نمی تونستم اعتراضی كنم .. گرفتمشون تو دستم و نگاشون كردم..

 كلی خندم گرفت از این كار وحید ... !

حلقه كوچیكترو در آورد و كرد به انگشتم و گفت این سند مالكیت منه ! بعد این همیشه پیشت می مونه

كلی ذوق كرده بودم ..از دیدن حلقه و خوشگلیش ..

منم حلقه بزرگترو به انگشت وحید كردم و گفتم به همچنین !

آقامون حسابی به خرج افتاده بود .. چون حلقه معمولی نبود .. بازم تشكر كردمو صورتشو بوسیدم ...

حلقه ها به دستامون و همچنین گردنبند به گردنم آماده رفتن شدیم ..

وقتی از جامون بلند شدیم یه لحظه متوجه شدم اكثرا چششون به طرف ماست .. ! خجالت كشیدم

اما انگار اونا هم می دونستن چه جشنی تو دلم برپاست ... ! و ناظر این تولد جالب بودن ..

هدیه هایی كه جدا واسم تازگی به خصوصی داشتن

و

همسری كه همیشه احساسم بهش تازگی خاصی داره  و همیشه واسم جالب و خواستنی

و

بهترینه .. !

....و دست به دست هم از سفره خونه بیرون اومدیم و باز هم با خوندن آهنگ من چه قدر خوشبختم...

راهی خونه شدیم ...

خیلی دوستت دارممممممممم وحیدم و بازم ازت تشكر می كنم زندگیم ..

خدایا ممنونم ازت....

 

 

.

.

.

.

.

همه چی آرومه ... من چقدر خوشحالم !

 

 

 

 

 


نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389 ساعت 05:48 ب.ظ توسط بهار♥وحید نظرات |

اخرین مطالب
خدایا کمکم کن ...
زندگی آنقدر ها هم ، شیرین نیست !
روز وصال 93/4/4
انتظار وصال..
تولدت مبارک
اردی بهشتی ِمن ...
پنجمین سالگرد عشق ...
اعماق یک زن.
میخواهمت...
دلنوشته هول هولكی :)
از طرف یه دیوونه
آغوش ممنوعــه
باز باران ...
حـــــوالــــی آغـــوش تــو
باران من و تــــــو